آب و دانه

از:
داکتر رووف روشان

اشک چشمش آب او
خال رخش، دانه اش

من حیران آب او
دل فدای دانه اش

کاش گردد ما را نصیب
زین آب او، زین دانه اش

قطره های اشک او
دانه دانه در وگهر

من حیران آن گهر
دل گرو در دانه اش

چشم نازش نیمه باز
مژه هایش پر ز راز

من فدای نیمه باز
دل از نرگس ناز دانه اش

من غریق ناز او
دل حریق از راز او

ما هردو در این طراز
هردوی ما دیوانه اش

لبخند هایش فتنه بیز
وان صدف ها ریز ریز

هم من وهم دل هر کدام‌
خوا ستارخندهٔ مستانه اش

غمزه و اطوار او
سنبل طرار او
گاه گوید بیا
گاه گوید گریز

من فدای دعوتش
می‌ نترسم از ستیز

دل را دهم بازی به این
هر کرا آب او و دانه اش