از:
داکتر رووف روشان
سحاب بهاری
فرش مخمل سبز سبزه زار را
که نسیم اردیبهشتی گسترده بود
با زلال باران می شست
لاله و شقایق و بنفشهٔ وحشی
با ساقه های تر
و گلبرگ های معطر
بر چشم دل مینشستند
شبان گمنامی
از چمنستان های دور
نغمهٔ عشق را از
نی لبک شبانی
به آهنگ داودی
بر وادی گسترده میگستراند
رمه های غرق در مرینه
در پشم سفید
بر زمرد سبزه می چریدند
و بره های نوزاد
همانند پاغنده های شاداب
در کنار مادر می چمیدند
وادی پهن بود
کوه بلند بود
از آواز رعد
آهوان می رمیدند
و گرگان زوزه میکشیدند
طبیعت زیبا بود
جهان ا ملا بود
بخاطر آهو و گرگ
در خور تماشا بود
انسان را بایسته می بود
که این جهان را شایسته می بود
انسان میبود و گرگ نمیشد
بزور ستیز سترگ نمیشد
مهین عشق میکاشت
از صلح بر میداشت،
سعادت می داشت
با سحاب گریه میکرد
با آفتاب خنده میکرد
گل میبویید
گل می رویانید
نغمه میکرد
شادی میکرد
به آهنگ داوودی میکرد
|