آلو بالو

از:
داکتر رووف روشان

ناخن هایش برنگ آلو با لو
با دو انگشت سپید
آلو بالو را از جام می‌ برداشت

آلو بالو را با تانی‌
با عشوه
بدهان می‌ گذاشت

لبهای الو بالویی‌ نازکش
همطعم آلو بالو

جام را می‌ برداشت
با عشوه جرعه ای می‌ آشامید

چشمانش می‌درخشیدند
مژه های درازش
بهم می‌ آمدند
جهانی‌ را درمی‌ بستند

و باز مژ ه های بلندش
پلک های نفیسش را بازمی‌ کردند
و جهانی را‌ درمی‌ کشودند

که دران عشق بود
لذت و مستی‌

خودی بود زیبایی‌ و رنگ
عصمت بود، صفا و مهربانی‌

وعشوه بود و نیرنگ بود
وشیشه بود و سنگ بود

لمحه ای فکر میکردم
این امید بکر میکردم

ایکاش در چشمانش جز عشق نباشد
ایکاش درچشمانش جزمهربانی‌ نباشد

که آنجا که عشق است
از نفرت خالیست

آنجا که عصمت است
از گناه و کدورت دوریست

و آنجا که صفا است
خدعه را راه نیست

و آنجا که مهربانی‌ است
ظلم نیست، تعدی نیست

و من دران جهان خواستنی‌
دران چشم ها، سیر کردم

نیایش کردم اندر جان
تپایش کردم اندر دل

عاشقی‌ در وجودم جوانه زد
گل کرد،سرخ شد همانند آلوبالو