از:
رؤف روشان
عنکبو
ت زمان
در تارهای دقیقه هایش
مرا میپیچد
در نبضا ن لحظه هایش
مرا احاطه میکند
دستم را
پایم را
دهانم را
میبندد
با من، با ستاره ها
سیاره ها
روز ها و شب ها
در بازی است
چه طلسمی است
نه ازو میتوان رهید
نه بی او میتوان زیست
و او میتواند جهید
هم از جسم، هم از جان
فریمانت، کلیفورنیا
اسد ۱۳۸۴
|