رنگهای خزان

از:
داکتر رووف روشان

آنوقت مرا میدیدی
با رنگهای بهار بازی میکردم

از آنزمان بهاران زیادی گذشتند
هر بهار با خود رنگی آورد

و هر بهار، من رنگهای بهار را
بهم آمیختم و بر سبزهٔ بهار
گل امید رویاندم

اکنون آن بهاران گذشته اند
و من با رنگهای خزان آغشته ام

رنگهای رو بزوال خزان را
بهم می آمیزم
شاید جلوهٔ بهار را زنده کند

شاید برف سپید زمستان بشگافد
و هم شاید رنگهای خزان
در کفن سپید زمستان بمیرند

ولی اندوه را بخود راه مده
من در گلکدهٔ دل تخم شقایق کاشته ام

اگر بهار بیاید
اولین دستهٔ گل را
از مزرع دل بتو هدیه خواهم کرد

ولی اگر بهار بیاید
و شمیم شقایق امید من
لب های لعل تو را به تبسم وا ندارد

بدان که مرا خزان
در رنگهای خود پیچیده
و با خود برده است

ومن در دیار های نا آشنا
دستهٔ گلی در دست
یاد ترا گرامی خواهم داشت