از:
داکتر رووف روشان
بار دگر
همه شب تندیس ترا می تراشیدم
از مر مر سپید
آن را صیقل میزدم
چون آیینه
برجستگی ها و فرورفتگی های آن را
متناسب میکردم به اندازه
در چشمانش هوس میگذاشتم
در دلش عشق میکاشتم
ساق و سینه اش را
لرزان میکردم
بر دستانش انگشت های ظریف
و بر پاهایش کلک های لطیف میگذاشتم
بر شانه و کمرش عشوه میگذاشتم
و بر زلفهایش گل می آویختم
و پیکره را در چمن
در محوطه ای از گل میگذاشتم
میگذاشتم ماه چارده
و ستاره های رخشنده آن را نظاره کنند
وسعت جهان را ببینند
وزیبایی تندیس را
و بر دل من افرین بگویند
و گنجشکان آوازهٔ زیبایی آنرا
در فرا مرز چمن بگسترانند
|