از:
رؤف روشان
در پهن دشت های مغول
روستاییان مالدار
خیمه بر افراشتند
اشتری پشمالود و پاک
دو کوهانه
اول باری چوچه ای زاد
پشمالود و پاک
دو کوهانه
روستایان شادمانی کردند
چوچه اشتر را پاسبانی کردند
که مادر او را به پستان راه نمیداد
رم میکرد، ستم میکرد
روستایان به شور نشستند
یکی گفت پای مادر را
به ریسمان ببندید
یکی گفت دم کنید دعا کنید
کردند، کارگر نیفتاد
بار دگر به شورا نشستند
پیرمردی گفت جسمش را واگذارید
روانش را تیمار کنید
بزرگمرد دو نو جوان پسر را
بر اشتران دو کوهانه نشاند
به شهر فرستاد
که دو روزه راه بود
گفت درانجا خنیا گری است
موسیقی می آموزاند
دو تاری دارد
لب نی مینوازد
او را فراخوانید
روز آفتابی بود
روستایان در دشت پر بهار
گرد آمدند
نشستند قطار قطار
چشم دوختند به لب نی و دو تار
خنیاگر با دوتار نغمه ای ساز کرد
نوا یساز دشت پر بهار را باز کرد
نسیم نوا ی موسیقی را
بر سبزهٔ بلند و تپه های پشمالود
پخش میکرد
زن و مرد و طفل، خروس و بز و اشتر
نوا ی موسیقی را میشنیدند
آهنگ ساز درین بیشهٔ دور
آرامش می آورد
فرحت می بخشید
و در تار و پود صحرا
مرد و زن و طفل
اشترو بز رخنه میکرد
زنان دف برداشتند
تال آن را با دوتار ساز کردند
نغمهٔ ساز فضای دشت را
که آگنده از بوی بهار بود
پر از شادی کرد
پر از آز ادگی کرد
اشتر مادر
به موسیقی گوش میداد
به چوچه اش نگاه میکرد
نوا ی موسیقی دلش را نرم
پستانش را مهربان میکرد
دیگر نمی ترسید
از چشمش اشک
از پستانش شیر می آمد
اشک به چشمش فراوان میشد
قطره ها قطار میشدند
در قفای دو تار میشدند
اشتر میگریست
و چوچه اش را شیر میداد
معجزهٔ آهنگ ساز
آنچه را که بود یک راز
میکرد باز
شیر رفته می آ مد به دهان باز
ریگ و دشت و بیابان
همه مهربان، همه همراز
بخاطر معجزهٔ ساز
جوزا ۱۳۸۶
فریمانت، کلیفورنیا
|