از:
رؤف روشان
سرخی عشق
بر وادی سبز تمنا تابید
سیالهٔ قرمز در اجواف دل جوشید
و با موجی از احساس خروشید
سرخی عشق رگ به رگ
حجره به حجره دوید
اندیشه با سرگوشی حجره ها
در نسج دماغ پیچید
ترانهٔ عشق
حجره به حجرهٔ بدن را در نوردید
ملیون ها سلول
با همدگر شادباش عاشقی سر دادند
و با آمد آمد عشق
به دوستی و عاشقی پرداختند
و آنگاه موهبهٔ عشق فرا رسید
و روح و بدن را استیلا کرد
نسج دماغ آماج عشق شد
و به شکرانهٔ این نعمت
دل را به رقص
شر ایین را به ضربان
چشم را به دیدار زیبایی
گوش را به شنیدن آهنگ های آسمانی
فرا خواند
شا مه را معطر
لمس را لذت زا
طعم را خوشگوار ساخت
انسان عاشق
از منجلاب عادت
سر بدر کرد
ممتاز شد
آهنگ شد، آواز شد
نمودی از حیات شد
اشرف مخلوقات شد
اسد ۱۳۸۶
فریمانت، کلیفورنیا
|