از:
داکتر رؤف روشان
شبی از گذشته های دور
با او میرقصیدم
عطر ملایم بناگوشش
مشام جانم را تازه میکرد
آنگاه که سرش بر شانه ام بود
جعد ابریشم موهای مشکینش
صورت داغم راوسوسه میکرد
حرارت نزدیکی آن لعبت نازنین
به احساسم گرمی دلپذیری میداد
حرکات موزون جسم های ما
موازی با تا ل و آهنگ ساز
ساحل های آرام و پرشن سفید
در استوا را بیاد می آورد
که مرغکان رنگارنگ
بر نخل های بلند
با منقارهای سرخ
و بال های سبز
ترانهٔ عاشقی می سرودند
و امواج آرام آرام
به ساحل می خوردند
حال ، روزهای بیشماری
سال های بسیاری
بران شب گذشته اند
زمان کوشیده است
رنگ های آن شب را
از صفحهٔ خود بشوید
آن خاطره های دوردست را خیره کند
زمان دشمن خاطره های خوش من
ولی هنوز که هنوز است
از در یچهٔ آن خاطره های شیرین
یک جفت چشمانی را می بینم
که شرارهٔ شعله های عشق
ازان ساطع است
و در آغوش خیالم
جای ماهپاره ای از زمان های دور
خالیست
نی نی نیست خالی
از عشق پر است
|