دوست من، باد

از:
داکتر رووف روشان

تا بیاد داشتم باد را میشناختم
در کابل، شاید باد از درک جیلانی‌ می‌ آمد

شاید درک جیلانی‌ در شمال بود
ازیرا ما همه باد را شمال میگفتیم

شمال دوست همه بچه ها بود
کاغذ پران ها را با مهربانی‌ به هوا میکرد

میرقصاند، رعشه میداد
غوته میداد

اگر از درک دیگر می‌ آمد
اگر از سمت دیگر میوزید

هوا خراب میبود
چرتها خراب میبود

اگر نمی‌ آمد
هوا راکد میماند

نفسها بند میشد
دلها تنگ میشد

باد دوست من بود
وقتی‌ بر کوه بر میشدم

وقتی‌ بهار میشد
بر رخ من طراوت میپاشید

باد را میشمیدم
به سینه میبردم

مزه میکردم
بو میکردم

بزرگ میداشتم
در آغوش میکشیدم

و باد گاهگاه از چمنستانهای زمردی
برایم رایحه عطرهای سکر آورمی‌ آورد

مرا نمی‌ آزرد
هیچگاه برخم تند نوزید

هیچگاه سردتر یا گرمتر
از توان من بر من گذر نکرد

همیش دست نوازش
بر سرم می‌کشید‌

و من میان پنجه هایم او را
ناز میدادم

دو گاه مثلیکه او را به چشم دیدم
یکی‌ گاهی که کاغذپرانی‌ را به هوا کرد

یکی‌ که از زیر بال
مرغان هوا را یاری میداد
بدون بال زدن در آسمان بلغزند

دیگر اورا نمیدیدم
اما او مرا میدید
به سراغ من میامد
ببازی بازی موهایم را
که مشکی‌ بود و انبوه
میشورانید

اکنون موهایم نقره اند
نسیمی‌ لاغر آنها را پریشان میکند

باد مرا حیران میکند
میگویند گاه خانه ها را ویران میکند

به قهر میوزد
آدم میکشد رحم نمیکند

از من بباد بگویید
که مهربان بودی چه خوب بودی

مهربانی‌ عشق میپرورد
عشق بپرور عشق بیفروز

نسیم شو و با گل بیامیز
از چمنستان عطر بچین
بر سبزه بپاش

ابر های رحمت را یاری ده
باران وفرت ببارند

بشر را یاری ده
خود را و ترا دریابد
و با تو از چمنستان عشق
از گلکدهٔ آارزو

عطر صلح و آشنایی‌ بیارد