از:
داکتر رووف روشان
بر قله های هندوکش
کا سه برجی است
و دران حوضی
همانند لاجورد
دران بلندی ها
که هوایش نازک است
آسمان و زمین ساکت است
نه صدایی است
و نه سودایی
گاهی همایی
نفس سوخته بر بلندترین
صخره نشسته
سکوت کوهستان را می نوشد
و گاهی کبکی که از باشه ای گریخته
سر زیر سنگی گذاشته
چشم بسته که جهان او را نه بیند
در حوض لاجورد نه حرکتی ا ست
نه موجی
آب آرام است
بستر حوض از ورای آب شفاف
برهنه است
بستر حوض
از برهنگی خود نمی شرمد
هزاران بار
تیرزرین اشعهٔ آفتاب
ژرفترین نقطهٔ حوض را
بر ملا کرده و رفته است
هزاران بار
شعاع سیال و شیری ماهتاب
با سنگریزه های بستر حوض
بازی کرده و رفته است
و یک شب پریان
که از قافی به قافی میپریدند
از بلندی حوض لاجورد را دیدند
هوس آلود در کنار آن پیاده شدند
در کنارهٔ آن جشن برپا داشتند
یک بیک پرهای خود را
از شانه بزمین گذاشتند
و ساقهای برهنهٔ خود را
در آب لاجورد فشردند
مستی کردند و شنا
خندیدند و رقصیدند تا پگاه
آنگاه کوها را در اطراف حوض جابجا کردند
دیواره ها را استوار کردند
وحوض لاجورد را تقدیس کردند
و بر اطراف آن برکت پاشیدند
از آن زمان
تاجرا ن، راهبان، صنعتگران
ازدور و از نزدیک گرد هم آمدند
شهری بنا کردند،
و دو تندیش به درازای پنجاه و دو گز
و کمی کوتاهتر در دیوارهٔ کوه تراشیدند
که آدمی را به جستجوی حقیقت میخواندند
و مغاره ها کاویدند
و دیواره های آنها را منقوش کردند
و برای اولین بار در تاریخ
نقش ها ی رنگین آفریدند
شهری پر غلغله ساختند
و شهر غلغله نام کردند
و شهر را مرکز بازارگانی
میان شرق و غرب کردند
که دران لعبتان چینی
و بتان دریا چشم غربی
متاع و ابریشم خود را
به بازار آورند
فرهنگ ها را بهم بیامزیند
بشر را شاه کنند و شاهی آموزند
ولی جهانسوزان دیوانه در کمین
و جهانکشایان مجنون در پسین
مدنیت ها را برباد دادند
از انسان خون گرفتندو بیداد دادند
و دو تندیس، با تن های مجروح
از کنار وادی در درازای زمان
ایستادند و شاهد دیوانگی هاشدند
حوض لاجورد همچنان آرام
همچنان مهربان نشسته بود
و در انتظار روزی که انسانها
ترک جنون کنند و دیوانگی فروگذارند
صلح آورند و عشق
آبادی آورند، آرامی آورند
و آنگاه، سیاهی آمد
روشنی را زدود
ارتجاع آمد
جهل آمد
کینه آمد
سیاه دستاران دراز ریش آمدند
و یکروز سیاه
تندیسها را به باروت بستند
و از انفجار آن در جهان
هلهله افروختند
اکنون دوباره حوض لاجورد
چشم به آسمان و نگران است
باشد انسان از رفته بیاموزد
باشد که انسان
آرامشی بیارد
که فرشتگان
وقتی از قافی به قافی
سفر کنند
دوباره در حوض لاجورد
آبتنی کنند
دوباره بالهای سپید خود را
از شانه بزمین گذارند
و ساقهای برهنهٔ خود را
در آب لاجورد بفشارند
و حوض را و حوالی آنرا
تقدیس کنند
به امید آرامی
به امید فردا هایی که
انسان شاه شود
انسان اشرف شود
عشق پیروز شود
جهل برباد شود
|