عشق بی‌ سرحد

از:
داکتر رووف روشان

از بنا گوشش
چون سپیده دم
نور می‌ تراوید

نگاهش چون نماز پاک
یخنش چون گریبان افق چاک

در چهره اش ناز و عصمت
توا مان می‌ شورید

در خنده اش تمنا می‌ جوشید
در سینه اش عشق می‌ خروشید

بت چینی‌ برون از تابلویی‌ از مانی‌
چشم دل را وسوسه میکرد

آرام آرام خنده میکرد
قطاری از مروارید

از عقب لبان یاقوتی‌
هوس را در رگ ها زنده میکرد

که عشق
ندارد سرحدی در چین و ماچین