پدر

از:
داکتر رؤف روشان

دستم بدست مهربانش
حتی‌ در راه مکتب
بمن قران می‌ آموخت
و ادب

سوره های اخلاص
الم تر کیف و الناس

اگر غلط میخواندم
به مهربانی‌ راستم مینمود

اگر درست میخواندم
آفرین میگفت، راهم مینمود

پنج-شش ساله بودم
بمن قلم داد، کتابچه خرید

گفت ترا باید
چیزی بنویسی‌

با نوشته چیزی بگو یی‌
چیزی بیافرینی‌

دل کوچکم گفت از مورچه بنویس
در وصف کارمندیش مقاله بنویس

غلط در املایم
غلط درانشایم

دید و بمن نگفت
به حکمت آفرینم داد

پسان ها به خاطرآفرین پدرم
کلمات را به دوستی‌ گرفتم
واژه ها را ببازی گرفتم

می‌گفتم: آیا در جهان چیزی هست
پدرم نفهمد؟

آنگاه که هورمون های جوانی‌
هورمون های بچه گی‌
مست و الست و دیوانه ام کردند

پرسیدم: آیا حال، شاید حال
بیشتر ازو بفهمم؟

نمی‌فهمیدم که هنوز
هیچ نمی‌فهمیدم ‌

نمی‌فهمیدم پدر مهربانم
مهربانتر از همه

همه چیز را چندانکه
بایستهٔ زمانش بود

قاموس به قاموس
از دایرهٔ معارف زمان

از ادب، از حساب، از زندگی‌
میفهمد بهتر، میفهمد بیشتر
از عدهٔ دیگر

پسانهافهمیدم
پدرم نیازی به
دانش دانشکده یی
مهر های دانشسراها یی
ندارد

با آنکه برسم زمان
تحصیل قضا کرده است
لیکن

از دانشگاه زندگی‌
آموخته است
مهربان باشد
فداکار باشد‌

پدر باشد
در دلش عشق فرزند باشد

آموزش علم
تکنالوژی نو

فهم بیالوژی
شیمی‌ فزیک
و میکانیک
فرض زمان است

اما عشق
مهربانی‌، دوستی‌
پدری، مادری
از فرایض انسان است

نایاب است عشقی‌ بزرگتر
راستین تر
از عشق پدر، عشق مادر