از:
رؤف روشان
در آفتاب نشست آتشین
که کناره های افق باختری
آتش میگیرد
و پاغنده های
نازک و حریری ابردر حاشیه های
آسمان
در شعله های آتش میسوزد
رنگ آتشی و نارنجی و ارغوانی
به لایتناهی رنگهای طاوسی میدهد
خیل پرندگان
پر ماجرا
هر غروب به شاخه های
بلند صنوبر ان سالخورده
باز میگردند
و با حنجره های طلایی شان
پر از چهچهه های بلند
حدیث روز را با ز میگویند
من آواز شان را میشنوم
و حرف شان را باور میکنم
که از عشق میگویند و از ترانه
و از آب میگویند و از دانه
میدانم در سینه های پاک شان
آتشی میسوزد که عشق است
و رگ های شان پر از زندگی
و آنها را با راز ها و رمز های دیگر
کاری نیست
در دل من دو آتش فروزان است
یکی از عشق، که الهی هرگز نمیرد
یکی از شراریکه در زادگاهم
میسوزد و میسوزاند
جنوری ۲۰۰۷
فریمانت ، کلیفورنیا
|