نقش با

از:
داکتر رؤف روشان

موج ها نقش پایم را
از روی شن ساحل
میروفتند

مثل اینکه هیچگاه
ازین راه نگذشته بودم

نفس هایم
با باد هوا آمیخته
محو میشدند

مثل اینکه هیچگاه
نفسی‌ نکشیده بودم

چون برمیگشتم
آیینه نقش چهره ام را
ازصفحهٔ خود میروفت

مثل اینکه هیچگاه
در آیینه نقش صورتم را ندیده بودم

فقط یکبار همه چیز فروریخت
آیینه شکست
هوا راکد ماند
موجی‌ به ساحل نیامد

نقش پایم را دیدم
نفس کشیدم
خودم را
در پارچه های آیینه دیدم
دستم یکجا
پایم جای دگر

جسمم یکجا
روحم جای دگر
ولی‌ پاره های دلم
در همه جا

نقش پاره های دلم
در همه جا

یادی از من
و از بود من
هنگام نبود من