هوسمند

از:
داکتر رووف روشان

هوس از لب، یخن
و دامنش میریخت

اندام صافش
میان حریر
میلغزید
هوس می آفرید

پارچه های حریر صاف
برنگ های سرخ و زرد
بهم می آمیختند، میپیچیدند

همانند گلبرگهای رنگین
مانند غنچه از هم باز میشدند

جسمش میان حریر
زنده و تابنده، در تقلا بود

زندگی میخواست
تابندگی میخواست
همچون معبد
بندگی میخواست

نگاهش مانند دریای توفانی
بر دیار عشق می وزید

سبزهٔ آرزو میکاشت
گل امید میشمید
سخن نمیگفت خنده میکرد
آرزومندان را بنده میکرد

آسمان نورد، آسمان پیما
بر دل گریه آلودگان
ابر میکشید
اشک می افشاند
هوس میپاشید

شاهکاری بود از نقاش ازل
بازتابی بود از آرزو و امل
تندیسی ساخته و پرداختهٔ
صنعتکاری بیهمتا و بیمانند