از:
رؤف روشان
با عبورازخط خیالی در شرق جاپان
ازورای دریای آرام،مرزتاریخ را گذشتم
پا به فردا گذاشتم
از فردا به دیروز، به نیمکرهٔ غربی
نامهٔ الکترونیکی نوشتم
سهل و آسان
دیدم چه آسان بود
فردا را با دیروز آمیختن
و چه آسان بود روزی ازعمر را
به خط خیالی ای واگذاشتن
مفت و ارزان
دیدم زمان خیال است
خیال زمان
و ما بازیچه ایم
در دست زمان
از فرامرز گذشته
اولین شهر، توکیو را دیدم
از گذشته گذشته است
قدم در فردا گذاشته است
مست و مستان
جامهٔ جهان بینی ببر کردم
در خاوریترین کشور آسیا سفر کردم
به هر چیز-به دختران نظر کردم
سپید ساق، سپید پستان
کمرها باریک
موها تاریک
پوست شفاف
مانند برف در قاف
با دام چشمان
شهر: پاک
چون نشه در تاک
مردم:به رفتار
چون سرو روان
چسپیده به علم و تکنیک
هم از دور هم از نزدیک
مرد تاجر، زن دهقان، مراد اندیش
متکی بر خویش
هم به دانش
هم به جسم و هم جان
شهری همپایه
با بلند شهر های دیگر
پر از خلایق
بیدار در تپش در رفتار
چون جویبار آب روان
بلند بناها بلند بیشمار
برجی سه صد گز در آسمان
از آن توان دید
از کران تا به کران
مردم در تپ و تلاش
مدنیتش بسیار
والاتر از مدینه های با اشتهار
چه از ایران، چه از توران
عجب کردم
غرب را دیده بودم
شرق را دیدم
یادم آمد از کشور افغان
پیچیده در خویش
جسم و جان ریش
آویخته به خرافات-اوهام
دور از علم، دور از تکنیک
غرق در ظلمت، جهل-جهالت
هم در آشکار هم در پنهان
ملت ها رو به جلو
رو به عقب مرد افغان
راه تاریک
راه دشوار
نه یکی دوست نی مهربان
جوزا ۱۳۸۶
توکیو، جاپان
|