از:
رؤف روشان
دیشب همه شب
آسمان را ستاره میکوبیدم
آنها که به من چشمک میزدند
شاید ستاره بودند
شاید سیاره
شاید هم ماه
و من ازین کنارهٔ دور
از ورای کهکشانها
محو ابهت کاینات بودم
از بیدل میشنیدم
میپرسید
دنیا بازی طفلانهٔ کیست؟
تکرار میکردم
و بر طارم نیلی در سیاهی شب
ستارهٔ دیگر میکوبیدم
حساب میکردم
میگفتم
چند و چند و یکی دیگر
از کهکشان شیری
شیرهٔ نور میتراوید
کسی چه میداند شاید
فرشتگان دیار های دور دست
جشن شادی داشتند
عروسی داشتند
پای کسی را به پای کسی میبستند
و کشش و جاذبه را
می آزمودند
چون وسعت کاینات را
میدیدم، یا می اندیشیدم
دل من در تاریکی غمها
اول میتپید
باز روشن میشد
پرنده میشد
بال میزد
می جهید
ولی در بند بود
در بند جاذبه
در بند کشش
فریمانت کلیفورنیا
جوزا ۱۳۸۶
|