از:
داکتر رووف روشان
قصهٔ گمگشته ای
در دریای چشمان فراخش
می خرامید
چشمهایش آبدار
بانگاهی بیقرار
وقتی نگاه میکرد
نگاهش تا میان دل میخلید
حلاوت می آفرید
استخوان میلرزانید
لذت میپاشید
چشمانش همتای کتابی باز
پر از افسانه، گهی حقیقت
گهی مجاز
پر از رمز پر از راز
پر ازافسانهٔ عشق
پر از راز هوس
قصهٔ دل، دلدادگی
سخن هجر و فراق
امید، تقلا، جستجو
آرزوی وصل و قرار
درکتاب چشمانش
تجلی ای بود از
راز های مگو
مکتبی بود از
عدم و وجود
از فراخوانی و راندن
ازعشق از هوس
از بوسه
از بیقراری
و در اعماق آنها
معبدی بود
برای نیایش
سر آغاز کتاب ،عشق بود
سر انجام کتاب عشق
در میانه هوس بود و بیتابی،
تجسس بود ، هنگامه بود
آرامی بود و توفان
کتاب باز چشمانش را
میخواندم
راست و دروغ شیرینش
را میشنیدم، میخواندم
نگاهش را میشمیدم، میخواندم
و بر معبد دیده در دل میگذاشتم
که باز تلاوت کنم
|