از:
داکتر رووف روشان
عمارت را رشک "قصرفیروزه'' کردم
تزییناتش را امروزه کردم
حجره را روفتم
بر قندیل زر شمع الماس افروختم
چلچراغی از برلیان اشک
واز مروارید شبنم آویختم
قالین از مرو و از هرات گستردم
از پر قو توشک و دوشک گذاشتم
از حله و زربفت و حریر
پرده افراشتم
بر مجمر، عود افروختم
بردرودیوار گلاب پاشیدم
نکیسا و باربد و قانون آوردم
عود آوردم و ارغنون آوردم
***
انگبین وسکنجبین و آب انگور
دو آتشه کردم ، در شیشه کردم
قدح و مینا در سینی چیدم
درمجمرنقل و شیرینی چیدم
محفلی آراستم در خور شاهان
پیران دیر، طریقت را راهبران
کباب بره در تشت کردم
نخجیر برآتش زردشت کردم
کبک و آهو بریان کردم
ماهی و مرغ بر خوان کردم
خوانچه را از قابلی کابلی
ازمنتووآشک ترکمانی انباشتم
نان ازبک ، نان خاصه ، لواشه
و پراته در دسترخوان کردم
***
مغان و مغبچگان
یادگار روشنی پرستان
مهماندار کردم
مهمانداری کنند
شور کنند روشنایی کنند
در صدر و در جناح
در پایین و در بالا
از مهمانان، از بزرگان
احوالداری کنند
***
سنایی اول آمد
ورا در صدر نشاندم
محاسن سپیدش
چون الماس میدرخشید
نور می افشاند
روشنی اش مانند انعکاس نور
از بالای برف سپید غزنی
پاک، رخشان و بی آلایش
چشمانش نافذ، گلویش صاف
و آوازش رسا
بعد ازو دیگران در رسیدند
کنار هم نشستند
بهم نگاه کردند، سلام کردند
کلام کرد ند
در معنی ، شور کردند
فهم کردنداستفهام کردند
جلال الدین آمد
کلاه رومی بر سر
شور در دل
آفتاب در سینه
چنگ آورد و چغانه
مستی آورد، شور آورد
سعدی شیرین سخن
سخن شیرین آورد وغزل رنگین
حکمت گفت
نصیحت گفت
حافظ آمد
ترکان شیرازی در کنار
دل بر خالهای هندو استوار
مینا بدست
جواد، مملکت بخش
غزلش آبدار
بیهمتا بیمانند
جامی پیر هرات آمد
هفت اورنگ بدست
صد مرحبا بر زبان
هزار مدح و سبحان
اندر سینه و گریبان
این دگر بود بیدل
هر چیز داشت مگر دل
آن هم در گرو معانی
در وهم خیالات، در حیرت
آیینه در دست
تغافل در پهلو
واژه آفرین، معنی نگار
دیگران فرارسیدند
از چند عصر و زمان
خاقانی و عشقری کابلی
غزالی و ابوالخیر و جنید
عطار آمد و عطر آورد
***
زمین ادب بوسیدم
گفتم ای راویان اسرار
ای راهبران ابرار
نوری بر جاده پاشیدید
گوهر سخن سفتید
در معبد دل آتش عشق افروختید
حقیقت را جستید
صاحبدلان را جستن آموختید
ابدیت را به ابدیت دوختید
شر را سوختید
از آسمان به آسمان شدید
عازم آن جهان شدید
برخیزید، برخیزید
صبح از نو دمیده است
بیایید بیایید،
جهان از نو شگفته است
ببینید ببینید،
انسان از ماضی جهیده است
ای مجد مجدود ابن آدم
بنی آدم را ببین
علم از نو آموخته
جهان از نو پرداخته
فلک بر دریا
و زیر دریا رانده
بر بال طیاره در جو پریده
از قطار، برکاروانها خندیده
از جو زمین برون خزیده
علم بر ماه کوبیده
زحل و مشتری
مریخ و عطارد
با چشم علم دیده
بسا از اسرار آسمان را شگافته
***
ولی در زمین
معنی را از ماده جسته
عشق را از هوس پرسیده
ای حافظ ای پیگشتهٔ جام جم
ببین آدمی چه ها کرده
دجال تلویزیون آفریده
جام جم را بتخانه کرده
بتها را آراسته و پیراسته کرده
زلفان بتها مشکین
طلایی، حنایی
سبز و کبود و آبی
برخسار چپ خال هندو گذاشته
سپس آن بت ها را پرستیده
ثنا گفته، مشق دیده کرده
حقیقت را در هوس جسته
هوس را حقیقت کرده
معانی را درهم ریخته
معانی نو آفریده
اخلاق را از نو ساخته
با سلف گسسته
با فردا آمیخته
روح و جسم آدمی را کاویده
انسان را، حیوان را
در میزان علم سنجیده
از حیوان حیوان دگر ساخته
همانند اولی
در چرخ تطور غورها کرده
جسم و جان را بهم نزدیک آورده
***
از فهم دریافته
که جهان و هر چه درانست
چنان بهم وابسته اند
که گویی یک اند
وحدتی را جان بخشیده
که صوفی صافی
بیادش میخسپید
و برایش بیدار میشد
یا هم بر دار میشد
زمین و جنگل و کوه و دریا
ابر و باران و برف و بهمن
ماهی و آهو و پرنده
انسان و نبات
همه بهم بسته
در توازن زیسته
کمبود در هرکدام
هر کدام دگر را آزرده
آسمان و هوا و عناصر
هر کدام را اندازه دریافته
بستگی همه را کافته، دریافته
که جراحت جنگل، پیکر دریا
و تلاطم دریا توازن هوا را آزرده
بر دوش انسان رسالت گذاشته
که یگانگی عالم
و دوام بشر را در زمین
تضمین کند
***
سعدی شیرین سخن
بیا و ببین
که با همهٔ این فهم
آدمی بجای عشق
جنگ هم افروخته
آدم کشته، ظلم کرده
ستم کرده
با همه علم، بجای دوستی
کینه کاشته
بجای آشتی، ارهاب آورده
هنر صلح را زیر پا کرده
***
ای داعیان علم و قلم
ای راهنوردان نور و ظلم
بیایید، بیایید
آدمی را به صلح بخوانید
به عدل، به عشق رهنمون شوید
قصیده کنید،
غزل از نو سرایید
مثنوی از نو نویسید
دفتر و اورنگ از نو آرید
صلحستان رقم زنید
انسان قلم زنید، انسان قلم زنید
هر چه دراندیشه دارید در کار کنید
نفس سرکش آدمی را مهار کنید
باشد که نوین انسان
گرد حیوانیت نگردد
انسانیت بکارد
انسانیت بکاود
باشد که انسان نوین
با علم نو، تکنیک نو
طریق نو بیابد
عشق را دریابد
آدمیت را سر فرازد
***
مهمانان، بزرگواران
استدعایم را شنیدند
در اول خنده کردند
سپس اندیشه کردند
خموش شدند
خموشی پیشه کردند
در خاموشی
کار انسان نوین را
به انسان نوین واگذاشتند
عاقبت را به تمنا گذاشتند
|