اثر: داکتر رووف روشان
او در آیینه
آیینه را قاب کردم
از زر ناب کردم
الماس و فیروزه نگین کردم
ازصداقت ازمحبت وزین کردم
بر قاب نگین نشان
گرد زر افشاندم
بران عطر
زیاسمن، زعنبرافشاندم
در آیینه من او را میدیدم
اوزیبایی خود را
هم من محو جمالش
هم اومحو جمال خویش
هم من چشم او را میدیدم
هم او چشم خویش
من در چشمش عشق میجستم
او در نگاه خود فتنه
من مست چشم او
او مست مستی چشمان خود
چه عجب! او مرا نمیدید
که حیران او بودم
در آیینه او را چنان میدیدم
چنان میخوا ستم که باشد که بود
غیر از او کسی را نمیدیدم
نمیدیدم کسانی شاید حیران ما یند
نمیدیدم که دوست
ما را بهتر ازان میدید که بودیم
که دشمن ما را بدتر
و ما آن ، که بودیم ، که هستیم
و او
بهتر از خویش، بهتر از آیینه
او خیرهٔ حسن خود
آیینه خیرهٔ حسن او
و من خیرهٔ هردو
ودر عجب
که ما که هستیم؟
چه هستیم؟
همه میدانند که مستیم
هستیم که هستیم
گاه بیرون از آیینه
گهی اندرون آائینه
|