معراج سیمرغان

از:
داکتر رووف روشان

قصه ایست پیشینه
منطقی است دیرینه

قطرهٔ عطری است از عطار
کلید کوچکی است از اسرار

خیلی پرنده، در پرواز
خوش هوا، خوش انداز

آسمان پرداز
پایینتر از ابر بالا تر از
کشتزار

کنار دریایی نیلی
در سا حلی سپید

بال میزدند
قیل و قال میزدند

یکی از میانه
میدید مرغان در بندند

در بندعادت،
میزیند برای کرمی
میمیرند برای دانه ای

بال دارند اوج نی
شتاب دارند موج نی

بال گسترد و اوج گرفت
پر زد در هوا و موج گرفت

دید در بالا، آسمان دگر است
سر پرواز دگر، پر پرواز دگر است

پر زدو شیوهٔ پر زدن ازنو آموخت
راه و رسم پریدن در جو آموخت

از عادت برامد یکه شد ممتاز شد
به ساحلی دگر پیشتاز شد

ساحلی بلندتر،
سپید تر

دید از مرغان معدودی
نزدیک به صد

همه پر داز
بی همتاز درجد و در جهد

اندیشیده گفت

پر دارم خبر دارم
سفری دگر دارم

بالا تر هنوز جهان دگریست
چه بنشینم
با نیمچه بالایی ها

قناعت کنم به نیمی
دور مانم از مقصد

پرید و اوج گرفت
به هوای کمال موج گرفت

پر ها خسته
جسم آزرده

به دل خوشحال
به فکر بر سر حال

رسید به ساحلی هنوز بالاتر
ساحلی نو پرمعنا تر

دید از مرغان بیست و نه
خود را شمرد : سی

پرسید این کجاست؟
نسیمش دگرست
هوایش دگرست
گلش دگرست
فضایش دگرست

عشقست، کرامت است
صلح است، مروت است

بلندی است، بزرگی است
نزدیک به قیامت است

گفتند این معراج
سیمرغان است

بین حقیقت و مجاز
در میان فقط پرده ایست از راز

این جهان عبرت است
درس است نصیحت است

مرغ را انسان را
پر پرواز داده اند

سر پر راز داده اند
در جستجوی حقیقت
دست مجاز داده اند

توقف گناه است
اندیشه و تفکرمباه است
حرکت روا است

در عشق در علم
قناعت گناه است