از:
رؤف روشان
نهر آلوده دو کنار داشت
کنار چپش خرابکده ای پر از مهاجر
در شهر خراب
بی نان ، بی آب
کنار را ستش باغی شاداب
چمنهای سیراب
و دو لک لک یک طاوس
مرغابیان
کر کر ها ، ماکیانها و خروس
تالاب پر از ماهیان قرمز
چاق و چالاک
درختان باغ-سرو و نشتر
زردالو ، توت وهم تاک
در تنهٔ درخت کهنسال
یک لانه زنبور شهد ساز
مصروف رقیب بازی
با پروانه ها برای
لب نوشی گلهای بهار و تریاک
گاه لک لک ها میرقصیدند
گاه طاوس دم می افشاند
و مرغابی ها بی آزرم عشق میورزیدند
باغ پر از عشق بود و بی خیالی
در کنار چپ مرض بود و فقر
خانه ها مغاره ها
زندگی بار گرانی
که به سختی میشد کشید
پیر مردان در هجران
در انتظار گذشت زمان
در قطاری برای گذشتن به فرامرز
این جهان
بر لبهای کودکان خشکی میدوید
از اشک کودکان مگس مینوشید
پستان مادران خشکیده
چشمان زنان از اشک شا ریده
بیچارگان آه کشیده
سر بر خاک مردم گذاشته
در تیره بختی راه مرگ میپیمودند
وطن میگفتند
میگریستند
نام محل ناصر باغ بود
همه نصرت در باغ بود
عشرت صاحب باغ، داغ بود
ولی شکست و ظلم
در ویرانکدهٔ بیچارگان
زیر آفتاب داغ بود
کسی را بر کسی دل نمیسوزید
سیر با گرسنه نمیجوشید
عده ای تماشاگر
از بیرون و اندر
میامدند
هیهات میگفتند
تصویر میانداختند
اشک تمساح میریختند
میگریختند
طاوس دم میا فشاند در کنار راست
کودک میمرد در کنار چپ
ابر قدرتان
جلسه میکردند
در نیو یارک و در ژنیو
طرح میریختند
یادروغ میگفتند
یا دروغ میریختند
ومرد و زن کودک و پیر
گرسنه میمردند
ازیادداشتهای دوران جهاد
ناصر باغ، پیشاور
۱۹۸۶
|