از:
رؤف روشان
اگر پيکر تراش بودم
ترا از صاف ترين مرمرها ميتراشيدم
در سينه ات گل سرخ،
گل زنده ميکاشتم
در دل سنگت رحم مي انداختم
عشق مي انباشتم
بر لبانت لعل ميگذاشتم
گيسوانت را از سنبل مي آرا ستم
بدور بازوانت
کمر و رانت
عشقه مي پيچيدم
بر ساق و سينه ات
خوشبوترين گلبرگ ها را مي پاشيدم
تنديس ترا اهورامزدا ميکردم
و کنار آتشکدهٔ عشق ميگذاشتم
زهره و افروديت را
مي آوردم ترا زيارت کنند
زوس ، فرمانرواي خدايان پيشينه
را ميگفتم ترا عبادت کند
و آنگاه کنارت مينشستم
و از مجسمه ات گل مي بوييدم
حوت ۱۳۸۵
فريمانت، کليفورنيا
|