روزیکه عاشق شدم

از:
داکتر رووف روشان

روزیکه عاشق شدم
میلرزیدم از هیبت عشق

دلم ضربه میزد
بر قفس
می‌خواست آزاد شود
پرنده شود

میدیدم :رنگها، رنگینتر
عطرها خوشبوتر

گلها، گل تر
سبزه ها سبز ترند

وجودم داغ بود
خون داغم بدماغ بود

گرمی‌ عشق در سینه ام
چون چراغ بود

شور عشق
دماغم را فراغ بود
میتپاند، میشوراند

قصهٔ عشقم را
به اولین گنجشک گفتم
چهچهه کرد، پرید

قصهٔ عشقم را به سرو گفتم
نازید، عشوه کرد، رعشه کرد
خاموش ایستاد

قصهٔ عشقم را
به گلاب گفتم
نسیم خوشی‌
دامنش را بلند کرد
شرمید

رفتم به بلندی کوه
قصه ام را شنید
بدست باد داد

باد رسوا گر
هر جا که رفت
داستان مرا باز گفت
و بران ناله افزود

پژواک ناله ها
برگشتند و
بر گوش دلم نشستند
گفتند مبارکت باد
عاشق شدی

از هیبت عشق لرزیدم
دلم بر قفس زد
خواست آزاد شود
پرنده شود

ومن در خیال خویش
یاد دلدار را
در آغوش فشردم
و از شرم سرخ شدم
گفتم:چه شیرین است
آغاز عشق