بیا ساقی‌

از:
رؤف روشان

بیا ساقی‌ که با هم جام گیریم
می‌ احمر زنیم و از رز کام گیریم

یکی‌ پیمانه گیریم هر سا عت روز
یکی‌ صبح یکی‌ چاشت دگر در شام گیریم

یکی‌ خنده زنیم بر طارم دور
نظاره وی کند وز مهپاره اش ما کام گیریم

بیا ساقی‌ می‌ تلخ ارغوانی‌
ز تلخی‌ های چرخ فرجام گیریم

بیا ساقی‌ می شیرین از میوهٔ تاک
بگیریم پیمانه اول بعد ازان جام گیریم

اگر جامش کفاف عطش ندهد
سبو را سر کشیم در اتشخوارگی‌ نام گیریم

بیا ساقی‌ جهان کام ما ندادست
لبی‌ بر لب نهیم از جام او کام گیریم

بیا ساقی‌ که مرغ دل اسیر است
اگر یاری کند بخت صیاد را دام گیریم

بیا ساقی‌ که ماه امشب بخواب است
خبر ز استارهٔ بد نام گیریم

بیا ساقی‌ می‌ لعل و لب لعل
بنوشیم و بچوشیم عیش را تام گیریم

بیا ساقی‌ می‌ کهنه و پخته
اگر پخته نباشد باز ما خام گیریم

دلو ۱۳۸۵
فریمانت، کلیفورنیا