از:
اثر: داکتر رووف روشان
در جنوب شهر پر افسانهٔ
سان فرا نسسکو
در کنارهٔ خلیج کوچک شرقی
شهرک کوچکی بنا کردند
قصرک های ساخته از چوب
و از سمنت دران پرداختند
هر کدام را نزدیک به و بیش
از ملیون قیمت گذاشتند
کوچه ها و جاده ها را
با اسفالت و کانکریت
استوار کرند
کنار جاده ها را
کوچه ها را
با فانوس کهربا
آراستند
در میان شهر
زیباعمارتی افراشتند
و مکتب نام کردند
مکتب اتاقهای زیاد داشت
اتاقهای درسی فرا خ و روشن
اتاقهای کتاب و کتاب خوانی
اتاقهای لابراتواری
حمامها و حمامچه های آخرینسیستم
که شیردهن فلزی
تا دست شما را میبیند
خود بخود بران آب میریزد
و اقلیم آن رامهارکردند
که تابستان سرد و زمستان گرم باشد
سالونها و میدانهای تمرینات بدنی ساختند
و درختان و درختچه ها و سبزه کاشتند
تو گویی شهرک امروزی
امروزی نیست و از سالهاست
زنده و جوان، پاک و نازنین است
و برای آن ملیون اندر ملیون پول بادکردند
مدتی شد و
هیچ پدر مادری
مکتب را در نزد
کسی برای ثبت نام نیامد
بازار مکاره
برای خانه سقوط کرد
مردم را تاب آن نماند
جا عوض کنند
شهرک خالی ماند
و کنون عمارت هست
مکتب هست، طفل نیست
شاگرد نیست
یادم آمد از جهان دگری
درست آنطرف سیارهٔ ما
یادم آمد از ننگرهار،
و چپرهار
از لوگر، از قندهار
از بلخ بامی
از هری نامی
از غور از بدخشان
از کاپیسا از بامیان
از همه جای آن دیار باستان
یادم آمد از
بچه ها دختر ها
کوچک کالا مندرس
پاها برهنه
نشسته در خاک
در با د، در باران
در آفتاب سوزان
یک معلم، نیمه با سواد
گاه یک مدرس با علم با فهم بسیار
تخته ای نیمه سیاه
بی تباشیر
نشسته به امید
طفلکان چشم براه تعلیم
معلم به امید تدریس
قلم ها شکسته
پنسل به حرام رسیده
از کتاب ها فقط کتابی پاره پاره
از کتابچه
نیمه ورقی سیاه و چرکین
طفل هست
مکتب نیست
عمارت نیست
و اگر بود، سوختند
دران آتش افروختند
|