از:
رؤف روشان
من از سا یه ام و سا یه ام از من
میرمیدیم،
آفتاب ما را بهم می آمیخت
و از هم جدا میکرد.
گاهی من کوتاه می آمدم و گاه
او.
اگر حرف میزدم ،
اگر میخندیدم،
اگرزمزمه میکردم،
او خاموش بود.
وقتی دل من میزد،
شریانهایم لرزه میکردند
دل او نمیزد، شریانهایش
نمیلرزیدند.
بسیار در قفایش راه رفتم
بسیار در قفایم راه رفت،
و گاه در کنارم.
نه اورا شناختم نه او مرا.
وقتی هم عاشق شدم،
سا یه ام از من میرمید،
میخواست در قفای عشق من
برود.
من پیش دستی میکردم
سا یه ام در کنارم و پسان در مقابل
من ظاهر میشد
میخواست بمن بگوید پشت به آفتاب هستم
به او میگفتم
آفتاب من دگر است.
پسانها ازو میترسیدم
میترسیدم برود و راز های دل مرا
فاش کند.
راز های دل من عشق بو د
و احساس.
مردم آلودهٔ شهوت بودند و جفا
عشق و وفا را نمیخواستند
اینها را کسی نمیخرید
و اگر کسی میداشت
بر او میخندیدند
او و سا یه اش را
از باغ بیرون میکردند،
گلهایش را ازو میگرفتند
پر پر میکردندو بر خاک می افشا ندند
او را محکوم به زندگی
در جهنم میکردند.
به گناه این که تو عشق
را، وفا را، آرزوهای دلت را
ارج میگذاری.
درینو قتها سا یه ام خشم میگرفت،
کوتاه میشد، دراز میشد،
از خورشید میرمید
سا یه ای میپالید که دران
محو شود.
و در سا یه ای تاریک
مرا به دنبالش میکشید
و در بر میگرفت.
من و سا یه ام یکی میشدیم و
همدگر را برای بار اول میشناختیم
آگست، ۲۰۰۶
فریمانت-کلیفورنیا
|