شهرستان بهار

از:
رؤف روشان

راهنورد موسم های رنگارنگ
با جرس خوشنوای اشتری مست
از وادی سبز زمانه میگذرد

از دریاهای یخبندان گذشته است
با ایمان به ترانه های دوام

اختران شب را شمرده است
در سیاهی

اکنون بدنش را در گرمای خورشید
افشانده است
مانند آفتاب پرست

دانه های امیدوار
خاک را شکافته
سر بدر کرده اند
آفتاب را بشنوند
باران را مست شوند

نسیم لطیفانه
رخساره های شان را
خواهد روفت

مشاطهٔ زمان
بلوغ شان را
جشن خواهد گرفت
و پروانه های عشقباز
از لبانشان نوشدارو خواهند مکید

و عندلیب چهچهه کنان
بازگشت بهار را
از جرس ژاله خواهد مکید

و گنجشکان را
به مهمانی عشق خواهد خواند

آنجا که رنگین کمان
بر مرغزار کبود بوسه میگذارد

و دختران نو بالغ پاهای برهنهٔ خود را
بر مخمل سبزه می سایند

و پروانه های رنگین بال میرقصند
و زوزهٔ نسیم را بال میزنند

گلهای وحشی
شراب شبنم شبینه را مینوشند
و شگفتگی شان شگوفا میشود

عشق و بهار
آبشارها را به ترانه خواهند خواند

راهنورد و اشترش
پا به شهرستان بهار
خواهند گذاشت
که بهار جشن عشق
و رستگاری است

باشد که نا رستگار انسان
رستگار شود
بهار شود
صلح شود
ترانه شود

فریمانت، کلیفورنیا