آدم و حوا

از:
رؤف روشان

آفتاب امید بر وادی سبز تمنی‌ تابید
فرشتگان سپید بال
از طارم کبود فرود آمدند

آدم را دیدند و حوا را
انگشت بدندان گزیدند

آدم را دیدند محکم و استوار
حوا: شیرین لب و شیرین گفتار

چنان بهم دلبسته
بی‌ همدگر نیم اند
با هم یکی‌

گفتند ای خدا
این دو همرنگ متفاوت را
با چه رشته ای بسته یی‌ با هم

که از نگاه شان گل میبارد
دل می‌ انبازد

خندید: جاذبه و مقناطیس آفریدم
کا ینات را بهم ببندند
عشق آفریدم
آدم را به حوا به تار عشق بستم

از عشق آدم زنده است
از عشق پاینده است