آزرم و تمنا

از:
رؤف روشان

آزرم سرخ زیر پوست
چهرهٔ سپیدش دوید

آتش تمنا بر لبانش
رنگ لعل پاشید
نگاهش رمید
قطره ای ازالماس
از کنج چشم سیاهش لغزید

و تمنا موج زد
در الماس اشکش
در نگاه رمیده اش

لبهای مرتعش لعلی‌ اش
با سایه ای از تبسم مرموز
مانند مرجانستان در روز
ونفس تازه اش
مانند بهار و نو روز

از کنج چشم و دهانش
عشوه میپاشید میگفت

باور دارم به عشق
ولی‌
آزرم دارم از مردم
از تو میشرمم

جدی ۱۳۸۵
فریمانت، کلیفورنیا