از:
داکتررووف روشان
ز فلک تازیانه میخورد به فتراک رخش باران
دل سنگ ناله میکرد ز پژواک رعد غران
به شگون نیک سالی به وفور فصل دهقان
گهری ز اشک میریخت ز سحاب پر ز توفان
ز شرار آب خوشنود دل کشتزار تشنه
ز خرو ش آب سیلاب دل کوه بود لرزان
یکیجهنده برقی می سوخت روح شیطان
به اثبات این حقیقت که فلک نیست بیجان
چمن کبود کم آب ز هر سو کشیده خنجر
همه برگ برگ سبزه به امید آب حیوان
گهی آب داده خنجر گهی خواب داده آلام
گهی شوق سر کشیده زچمن رو به کیوان
به صدها امید سبزی، به هزار هزار تمنی
ز چشم تنگ کبود طارم بزمین چکیده باران
نه نشان ز نور خورشید نه نمای ماه تابان
به امید صبح روشن به امید روز روشان
|