رقص

از:
رؤف روشان

چشمانش سیاه
پیراهنش حریر سرخ
میچرخد و میچرخد
و بازوان سپید ش را
با عشوه ای میگستراند

انگشتان درازش
با هواییکه میخواهد او را
تنگ در آغوش گیرد سخن میگویند
بدنش حریر سرخ را
از تمنا پر کرده است

چشمانش سخن میگویند
فرا میخوانند
میرانند
زلفان سیاهش
در هر چرخ
بیشما ر دلها را
به او میبندند

با عشوه
با اطوار
میثاق ها را باطل
و توبه ها را عاطل میکند

رقص شرقی‌
افسانهٔ راز ها
و رمزهاست

افسانهٔ عشق است
افسانهٔ آرزوست

افسانهٔ هزاران خواستهٔ نا براورده
افسانهٔ فسونها، جسمهاو روانها

در رقص شرقی‌، چشم کار زبان
جسم کار روان را میکند
نرمش و حرکت راز ها را
افشا و جنبش تمنا را بر ملا میکند

دلو ۱۳۸۵
فریمانت، کلیفورنیا