ورای بن بست

از:
رؤف روشان

در عقب راه درازی بود
از سنگلاخ ها

رو برویم راه کوتاهی‌ است
تا بن بست

راه دراز را به سختی‌ پیمودم
و گاه آسان
در گذشته های دور
با شوق و شور
راه را میدویدم

اکنون پا هایم خسته اند
به سختی‌ گام برمیدارم
در جست و جوی سایه ای هستم
دمی‌ بیاسایم

اما
اکنون بن بست نزدیک است
وپایان نمودار
سایهٔ ا بدی
مرا فرامیخواند

در گذشته های دور چون
کودکی‌ کودن
از بن بست نمیدانستم
نمیدانستم همه راها
سر انجام میرسند به بن بست

آنجا جسم را دیگر گذرگاهی‌ نیست
و تنها ارواح مجبور عبور اند به ما ورا
آنطرف سد
و از ما ورا کسی‌ برنگشته است
پسان ها فهمیدم
ورای بن بست
پر افسانه است
افسانه های تلخ
افسانه های شیرین

راه سراشیب است
چندانی‌ نمانده است
به آخر
و همه ارواح مجبورند به عبور
محکومند به عبور

و این صدا در فضا میپیچد
آیا این آواز از ما ورا میاید؟
آیا آنورا همه چیز است؟
هیچ است؟

و من همین میدانم که
آن چه از سد نمیگذرد
گوشت است: می‌ پوسد
استخوان است: میفرساید

فریمانت، کلیفورنیا
سپتمپر ۲۰۰۶