ازسرزمین خدا تا سرزمین خدا

از:
رؤف روشان

از سر زمین خدا تا سرزمین خدا
هر چه را از سپید و سیاه و رنگها
دیدم و نظاره کردم
اندیشه کردم، استخاره کردم

آفتاب را در دریای اطلس دیدم
در سپیده دم
از دریا برخاست
و در شا مگاه در دریا
حریر سیاه شب پوشید

خرو ش رودخانه های کوهستانی‌ را
در آریانای کهنسال شنیدم
و سکون دریاچهٔ مدیترانه را
در کناره های شمال افریقا

یک شام ابهت دیو کانکریتی‌
نیو یارک را از بلند بنای
عمارت ملتها دیدم
و چراغ و روشنی‌ را در سیاهی‌

در اطلس و دریای آرام
مدیترانه و دریاچهٔ سیاه
شناوری کردم
و از کوهبچه های هندوکش
به پژوا ک نعره های خود گوش دادم

از جنگل های گرم و مرطوب جنوب هند گذشتم
و ریگزارهای داغ کویت را زیر پا گذاشتم
با پریان کوه قاف در "ابخازیا" شا م خوردم
و شراب دوستی‌ نوشیدم
و رقص دوستی‌ رقصیدم

شانژ لیزه و پیکادیلی‌ را درنوردیدم
در روم و هامبورگ و ماسکو و امستردام خوابیدم
کوهستانات آلپ و کوهبچه های سویس را
با دهکده های رنگین
و تاکستانهای شیرین
سیاحت کردم

معابد بودا را در "سیام
و "سرینیواسان" را
در "اندرا پرادیش
تاج محل" را در کنارهٔ "جمنا
و"هرم" را در کنارهٔ نیل
خرابه های "کارتاژ" را در تونس
و قصر های فاروق را در اسکندر یه
ورسای" مهد آزادی را نزدیک پاریس
و کلیسا کتیدرال "سینت پیتر" را
در "واتیکان
بعلبک" را در لبنان
رصد خانهٔ الغ بیگ را در سمرقند
و بیشمار معابد و مساجد را
زیارت کردم ، سیاحت کردم

از سرزمین خدا تا سرزمین خدا
راهیست بی‌ انتها
پر از سپید و سیاه و رنگها
و ما را چشم شاید و گوش
عقل میباید و هوش
تا حقیقت را، عشق را
دریابیم ، ستایش کنیم ، نیایش کنیم

جدی ۱۳۸۵
فریمانت، کلیفورنیا