آ یینهٔ حیرت

از:
رؤف روشان

این آیینه را از کجا آوردی؟
دران غم میبینم، الم میبینم

میگفتند دران نوری بود
از پیامبران شادمانی‌

میگفتند ازان میشد
عطر چمن چمن گلها را شنید

میگفتند در آغوش آن
دلدادگان برهنه می‌خفتند

اکنون آیینه تاریک است
نه رنگی‌ دارد نه بویی‌

در تاریکی‌ جز حیرت دران
نمیتوان دید

در سیاهی‌ جز ذلت ازان
نمیتوان شنید
این آیینه دروغ میگوید
هر دو آیینه همان یک دروغ را میگویند

چه حیرتزاست تمثال دروغ ! ؟
و چه حیرتزاست تمثال را از آیینه نپذیرفتن

بشکنید این آیینه ها را
روبرو ، چشم به چشم دروغ میگویند

درون این آیینه کیست؟
این آیینهٔ دروغگو را که ساخته است؟
و ما را

اگر این من نیستم
در حیرتم
کیست در آیینهٔ من؟

مقابل آن شمعی‌ بیفروزید
فانوسی‌ بیاویزید
کناره های آن را روشن کند

بران عطر بپاشید
که ازان عشق بشنوند

بران یقین بریزید
حیرت بزداید

بران زر بپاشید
ذلت براند

جیوه اش را که از سیم است
از طلا کنید
و بران الماس بپاشید

نی‌،نی‌ الماس را
بر خود بیفشانید
که آیینه روشن شود