از:
رؤف روشان
من و شب از یک قماشیم
راز پرور و راز داریم
در خموشی گفتنیها داریم
در سیاهی خموشیها داریم
آسمان پنجره هایش را
ستاره ها و کهکشانهایش را
بروی ما میکشاید، مینمایاند
ما را به صحبت
با ما وامیدارد
به خاموشی
به تانی
راز ها را میکشاید
رازهای دگر میزاید
ستارگانش هزار در هزار
چون نگینه چون در شاهوار
چشمک زده حرف میزنند
گناه می آفرینند، ثواب میکارند
و من و شب ممزوج با گناه
ممزوج با ثواب
چشم به راه
مینشینیم تا پگاه
به امید سپیده
به امید روشنایی
در انتظار شبی دیگر
خلوتی دیگر
|