از:
رؤف روشان
ای مسافر
از کجا می آیی؟
پاهایت خسته اند
گرسنه هستی؟
تشنه هستی؟
برایت نان و آب آورده ام
جسم خسته ات را
بر خوبترین نمد ها بگستران
چشمان خسته ات را بربند
رنجهای کشیده را از خاطر برکش
بامداد خواهد آمد
آفتاب خواهد تابید
نسیم خواهد وزید
و با بال های سبز خود
بهار را خواهد آورد
بهار خستگی را میزداید
امید میزاید
نوید زندگی دوباره است
در دانه های نبات
پندک ها را می گشاید
نوده ها سر بزنند
حیوان و نبات
مرد شوند، زن شوند
بهم بیامیزند
در راه جاودانگی
مانند تو سفر کنند
از راهای دراز گذر کنند
کسی چه میداند
انجام کی است؟
در کجاست؟
حوت ۱۳۸۵
فریمانت، کلیفورنیا
|