تولدی آفتاب

از:
رؤف روشان

اسطوره ها میگویند
در درازترین شب هر سال
مادر زمانه باز آفتاب میزاید

طفل آفتاب از کنارهٔ جنوب خاوری ترین افق
بر میخیزد، خیره خیره به زمین
به زمان ، به تو ، به من ، به همهٔ مان
نگاه میکند

بی پروا، بی‌ خشم، با بدرقه ای
از امواج نور ، افق کوتاهتری را از
کنار تا کناره میپیماید
و در جنوب باختری ترین
کنارهٔ افق مینشیند
و یلدا میزاید

و گاهی‌ با پاره های ابر هایی‌
که شعاع او را راه میگیرند
در می‌ آمیزد
گاهی‌ ایشان را رنگ میزند
گاهی‌ ابرها مکدر میشوند
و از بی‌ نوری گریه می‌کنند
و اشک و زمستان میبارند

گاهی‌ آفتاب از ورای ابرها
در آسمان نیلی‌، با مهربانی‌
مهر میریزد و
بر، ابر، بر زمانه
بر من، بر تو، بر همهٔ مان میخندد
و آنچه از راز های مارا در روشنایی دیده است
به شب، به ستاره وبه مهتاب نمیگوید
میگذارد شب یلدا خود
اندیشه کنیم
در اول عاشقی‌ و پسان
عقل و خرد پیشه کنیم

قوس ۲۰۰۶
فریمانت، کلیفورنیا