از:
رؤف روشان
تشنگیامید
به دلکدهٔ چشمانش بردم
با جرعه ای سیراب شوم
با بیحساب دلها صف کشیدم
هزار هزار دل
قطار قطار دل
هر دلی دیدم تشنه
هم واله هم سر گشته
یکی را پیمانهٔ عشق در سر
یکی را پیالهٔ هوس در دست
هر سو دلی است هست مست
دست بدست
یکی مصروف عشق بازی
یکی مشغول لب نیوشی
یکی خراب غمزه
یکی را جنگ و ستیزه
یکی را دل پر از خون
یکی را خون پر از دل
یکی چون است و دگر چون
یکی را پای در گل
یکی را گل در آغوش
چه دلها مست و مدهوش
چه دلها سست و بیهوش
سبوی عشق بر دوش
مینای دل از می امید
تا ته سر کشیدم
براه عشق سر کشیدم
به هوایش پر کشیدم
ایستادم و نشستم
از عطش نرستم
از خود برفتم و دیدم
تاچشم بست
میکده تعطیل شد
|