تن پیر بود جوان شد

از:
رؤف روشان

از ابر بدامان شد
لولوی بهار آمد

از عشق پریشان شد
هو هوی خمار آمد

ازکوه به دامان شد
رو سوی شکار آمد

جنبیده و لرزان شد
ما را به کنار آمد

از چشم به گریان شد
چون مهره قطار آمد

یاقوت بدخشان شد
یا شکل انار آمد

هم عشق من افشان شد
آنشب که نگار آمد

رقصیده خر امان شد
دل دید طرار آمد

دل شاد و شادمان شد
هجران به فرار آمد

این کلبه چراغان شد
یارم به جوار آمد

معشوقه مهربان شد
دل هم به قرار آمد

لعل لبش ارزان شد
شوقش به شرار آمد

تن پیر بود جوان شد
تا دل به قرار آمد

تا هجر فراوان شد
این وصل ببار آمد

گمراه به بیابان شد
ناجی به سوار آمد

از حسن او حیران شد
بر چشم غبار آمد-بر چشم غبار آمد

فریمانت، کلیفورنیا
سپتمبر ۲۰۰۶