از:
رؤف روشان
آبشار هر هر میخندید
همهٔ شب را خندیده بود
و هنوز میخندید
دو چکاوک سیاه، سینه سپید
دو گنجشک خاکستری
دو سایرهٔ سرخ منقار
و دو کنری برنگ زردالو
خندهٔ آبشار را میشنیدند
بال میزدند
چهچهه میکردند
شاید میخندیدند
شاید نغمه میکردند
ترانه میکردند
دو مرغابی
یکی برنگهای کمان رستم
یکی نصواری و سیاه
در پای آبشار
عشق بازی میکردند
آب تنی میکردند
وباز عشق بازی میکردند
دو پارچه ابر سپید
در آسمان نیلی
همانند قایق های سپید
در دریای آبی
با وزش باد به آهستگی
از غرب به شرق میخرامیدند
نسیم به آهستگی
از چهرهٔ گلبرگها
شمیم سکر آور می چید
و به اطراف میپاشید
گاهی دامن گلی را بلند میکرد
گاهی غنچه ایرا ببازی میگرفت
دو پروانه برنگ گلبرگها
میان دو بوتهٔ گل پرسه میزدند
میرقصیدند و به خاموشی
نغمهٔ عشق میسرودند
و از دهن رنگین گلها
شهد زندگانی میمکیدند
مخمل سبز سبزه در آغوش
باد بهاری خم میشد و
موهبهٔ بهار را
عبادت میکرد
دو غزال از کنارهٔ درختان
همه چیز را میدیدند
و با اندک صدایی
رم میکرند، میگریختند
چه قشنگ است
نغمه و ساز بیشه
چه هماهنگ است
نواهای راز بیشه
چه عظیم است
امانت پاسداری
ترانهٔ آرامش آفرینش
و چه خطیر است
سپردن این امانت
به انسان
که در دست تیشه دارد
چشم بر ریشه دارد
فریمانت، کلیفورنیا
حوت ۱۳۸۵
|