از:
رؤف روشان
دشتی از زقوم
به درازای افق دور
تا کرانه های اسمان
گسترده است
خاردرختان دشتی
ازآغوش کوهبچه ها
در اسفالت جاده
مار سیاهی میبینند
که خوابیده به درازا
کشیده از هیچ به هیچ
از سراب
دریا و دریا چه ای هست
زمین تفتیده ای هست
و زمانی به درازی کویر
خوابیده ای هست
میان دشت ها
از دور دست ها
نمای وا حه ای
سواد شهری
با بنا های بلند
بارو های سر به آسمان
مانند بازوان شهوانی
باکره های آتشین
شهر گناه ساخته از
نور و از رنگ
چون یادی از مانی و ارژنگ
یا هم شرابی در شیشه و سنگ
کهکشانی است در دشت
نگینی از یاقوت
میان زمرد، میان برلیان
با اذرخش هزاران هزار
شمع و فانوس
میان کهکشان
هزار در هزار انسان
در تپ و تلاش
چه معصوم-چه عیاش
در شهر گرم گناه
آفتاب گردیده رام
و برحرارت و نورش افگنده اند
لگام
شا م در بام
بامداد در شب آغشته
نور را خود ساخته
و نسیم راخوش ساخته
و شهر را از درون و بیرون
خود آراسته اند
قاهره و پاریس
با بغداد و روم رام و آرام
بلند بنای ایفل
نزدیک هرم
و هرم نزدیک
فلمکدهٔ هالیوود
آغوش کشوده اند
علا الدین باچراغش
زیر باروهای
بغداد
گمشده اش را
میجوید
و قیصر روم
بر زمین، بر زمان
میخندد
شامگاهان برای
رامشگران، خنیاگران
مشت زنان و
قصه پردازان
هورا میکشند
ماشین و انسان
در قمار آغشته و
بهم آمیخته اند
وبر فراز همه ، آنچه
میدرخشد
زن است و شر اب
و گوشت و شهوت
میکده هامست
شراب خواره ها
دست به دست
گویی ز الست:
یکی را جسم گناهکار
یکی را روان خطا کار
یکی آزرده خاطر
یکی سرمست و حاضر
یکی را پستان به لرزه
یکی از دوران به لرزه
یکی شاهد پرستد
یکی از شوق لرزد
یکی صد زر ببا خته
یکی ، تنها دل- بدختر ببا خته
زنی هم مردی نواخته
دلی هم دلبر شنا خته
خلایق: غرق ماده
سر خوش از می
سرمست با ده
کجاست معنی؟
معنویت:ز خاطرها فتاده!
تابستان ۲۰۰۶
لاس و یگاس، نوادا
|