از:
رؤف روشان
سرنوشت مرا که
در پس پرده سرشتند
در حریر اسرار پیچیدند
و من سرگردان در پی
و مرا به آن دسترسی نیست.
زمان که نبود زاده شد
و بر زمین پیچید
زمان و سرنوشت من
از یک تبارند
کسی نمیداند چیستند
و چرایند ؟
میدانم زمان گرانبهاست
و مردنی
وابدیت رایگان و پاییدنی
هم من عاشقم هم زمان
واز عشق زاده و پاینده
گلاب سرخ در آغوش زمان
پیراهن میدرد
و لا له با زمان می آمیزد تا میمیرد
زمان رقیب من و دشمن من
گلاب ها و لا له های مرا از من میرباید
بسی گلابها که از سرنوشت من
در آغوش زمان خوابیدند
و من میبینم قطار زمان میگذرد
و گلهای مرا با خود میبرد
تا به آغوش باز ابدیت بسپارد
زمان همین است و من خاسر
زمان حال است وگذشته است
و من حاضر
زمان رقیب و همراه و دشمن من
همراهیست بی رحم، بی پروا
میراند و به عقب نگاه نمیکند
نمی ایستد خار را از پایم بکشم
نمی ایستد نفسم را تاز ه کنم
هی میراند ، درنگ نمیکند
زمان همسفر، همراه و دشمن من
هیچ نمیداند که روزی نه او خواهد بود
و نه من
نومبر 2006
فریمانت، کلیفورنیا
|