از:
رؤف روشان
دیشب باز هوای جلال الدین کردم
راه خانه اش را از پدر آموخته بودم
دیدم هنوز عمرش نزدیک به هزار
رهنشینان طریقش بیرون ز هزار
کنارش زانو زدم
کشودم دفتر پار
گفتم: مولانا!
گفت: نگو.
گفتم: مولوی!
گفت: نگو.
دگراینهانیستم
اینها القاب زمینی اند
سرگشتگی اند
در بندزمین و زندگی اند
از آن آنا نند که هستند
فارغ ز سما
محروم ز سماع
گفتم: بلخی!
گفت: نگو.
گفتم: رومی!
گفت نگو
آنوقت که در پای البرز بخدی زادم
پنجسال از شیرهٔ خا کش نوشیدم
مست شدم از قید زمان
رستماز قید مکان
الست شدم.
گفتم جلال الدین!
طیلسان تصوف بافتی
کنج و کنار زمین و آسمان را کافتی
چیزی بود؟ یافتی؟
خندید: حقیقت را میجستم
عشق را یافتم.
گفتم: شمس؟
گفت: آتش
آتشی در سینه داشت
در سینهٔ من دمید
هر چه از کثرت در سینه داشتم
پاک کرد
از وحدت آماج کرد
چگونه؟
گفت: از خود برون شدم
تا خود را ببینم، دیدم من نیستم
من اوستم
و او پاک است
و او در دل من است
گفتم: چگونه؟
در اندیشه فرورفت
در پی آفتاب
به آسمان شد
در دمی ازارتفاعاتش بازگشت
گفت: عاشق شدم
خودم را در آیینهٔ شمس دیدم
همه او شدم
گفتم درد را میشناسی؟
گفت هان:
وقتی آفتابم شد پنهان
مانند دیوجانس یونانی
فانوس عشق روحانی
بدست گرفتم
کوچه باغهای
مستی و جنون را پیمودم
شب را، روز را
دروازه به دروازه
دریو ز ه شدم
آماج درد،
در پی درد بیکرانه شدم
در صومعه ام نوحه کردم
چنگ گرفتم و ترانه کردم
رقصیدم و بهانه کردم
یاد یار مستانه کردم
از خود رفتم
به او پیوستم
یکی بودم، یکی شدم
از دستار و کلاه رستم
موسیقی شدم
مست شدم
رقص شدم
دیوانه شدم
گفتم: نی، نی
فرزانه شدی!
صاحب راه و رسم
جاودانه شدی
در هفت اقلیم افسانه شدی
گفتم: جلال الدین!
برخیز و ببین
امروززسیاه و سپید و زرد
زن و دختر و مرد
یکی را چشمان آبی
یکی را زلفان طلا یی
از هر رنگ و هر قوم
چتر دامن بر باریک میانها
بسته
کلاه رومی بسر گذاشته
ترا که از بلخی، رومی انگاشته
راه ترا ورد زبان داشته
با نوای ساز
چرخیده و چرخیده و چرخیده
مستیده و مستیده و مستیده
عشق را میجویند و حقیقت را
چیزی نگفت
بپا خاست
چنگ گرفت و چغا نه
چرخید ،خندید،خندید
خندید
اندر سماع شد
و هنوز میخندید
قوس ۱۳۸۵
فریمانت کلیفورنیا
|