از:
رؤف روشان
من از سفر زمانه ها می آیم
بودم و دیدم
همای بلندپرواز
تاجی از گلهای
کوهستانهای بلند
بر سر یما گذاشت
تا اولین پادشاه آریایی
باشد
در کنار زردشت
آتشکده ها را بر افروختم
در روشنی پاک
اهو رامزدای یگانه را
نماز گذاردم
با چوپانان آریایی
رمه ها را
و با سوارکاران بخدی و
ساک ها
اسپ را رام کردم
شب ها ستاره ها را
بر شمردم
و روز ها گاو آهنها را
با سرداران و سردمداران
سرداری و سردمداری کردم
و با کار گران و بزرگران
کارگری و بزرگری
دربار ها و حرم های زور آوران را
دریافتم
کشور کشایان
و رزم آوران بخون تشنه را دیدم
از چشمان شان
حرص و آز میچکید
و خون
فقیران دلسوخته را
دیدم با چشمان اشکریز
صلح میخواستند
نیایش میکردند
من از سفر زمانه ها می آیم
با فراعنه
با پیامبران
شاهان و شهنشاهان
سپاهیان و رعیت
از یک چشمه آب نوشیدم
با مغان، رشی ها و موبدان
همخانه شدم
با ملکه های صبا
و مصر همخوابه شدم
با بودا و کنشکا که
یکی از روشنایی
دگری از کشور داری
افسانه داشتند
خلوت کردم
بابل و بغداد را کشودم
و دیوار چین را
کشیدم
با فلاسفه علم آموختم
و تجربه اندوختم
من از سفر زمانه ها می آیم
اسکندر و چنگیز و آتیلا وتیمور
را دیدم
و ستوران آن ها را
که بر رودهای خون میلغزیدند
با اسکندر و چنگیز و آتیلاو تیمور
رفتم به گور
و آنجا تاریکی دیدم
و تنهایی،
نی میناری،
نی کله میناری
نه سپاهی نه حشمت و جاهی
خندیدم و گریستم
من از سفر زمانه ها می آیم
کوهستان سر در فلک همالیا را فتح کردم
هواپیما و زیر دریایی ساختم
وجب وجب زمین را
اندازه کردم، نقشه کردم
وبه آسمان پرداختم
امواج نور و صوت را
مقناطیس را
رام کردم
ذره را شکافتم
علم را به خدمت گرفتم
دایرهٔ معارف را
در صفحهٔ باریک نهادم
و پیشکش کردم
بر زمان فایق امدم و
انسان را شاه کردم
انسان در شاهی به خطا رفت
ظلم کرد و تعدی
و خون ریخت
وبا همهٔ آنچه از تار یخ
به او آموختم و از علم به
او دادم
هنوز دد منشی کرد
هنوز جنگید
هنوز آدم کشت
من از سفر زمانه ها می آیم
سخت پشیمانم از بازگشت
میخواهم
برگردم به اول
برگردم به ازل
دسمبر ۲۰۰۶
فریمانت، کلیفورنیا
|