این نرگس سرد نمیه جان بین روزی ز جوانی دادمیزد واز شاخ و گل رنگ وبویش مستانه صفت فریاد می زد
ناسوده ز بودنش نگر اکنون است امروز نگر که او چسان محزون است خا موش ز وجمود و از بقایش از رمز حیات خود جکر پر خون است
ای دوست جوانیت نماند یک رب زندگانیت نمان کاری نکنی تا که فردا رب هم ز درش ترا براند