سرودهٔ دردناک از یوسف کهزاد در فراق و حال زار افغانستان:
گوش کن ای جان من یادت نره قصهٔ تاریخ این خاک کهن یادت نره داستان رادمردان وطن یادت نره در کنار بسترت٫گپ های من یادت نره گرچه انسانی٫ولی آدم شدن یادت نره
قیمتی از هر طرف٫ دیده درایی میکند دالر و کلدار هم٬ قدرت نمایی میکند با غریبان زندگی هم٫ بی وفایی میکند هر کجا پا میگذاری٫ زن گدایی میکند کودک لب تشنهٔ آن بیوه زن٬ یادت نره
یاد ایامی که من، جوش بهاری داشتم در میـان عشقبـازان٫ اعتبـاری داشتم روزها با دختـر همسـایه٫ تاری داشتم با بت مرغوله مو٫ بوس و کناری داشتم قصهٔ شیرین و عشق کوهکن٫ یادت نره
خـاکـزادی، لیک پرواز عقـابت داده اند از دم شمشیرِ مردان٫ نیز آبت داده اند درس قربانی٫ بهر فصل کتابت داده اند دایم از میخانهٔ وحدت٫ شرابت داده اند ملت سر برکفِ سنگر شکن٫ یادت نره
روز و شب دیدم که طفلان در فغان افتاده بود از خیال نازک شان٫ رنگ نان افتاده بود گوئیا سنگ ستم٫ از آسمان افتاده بود طایر بی بال و پر٬ از آشیان افتاده بود داستـان ناتمـام فـقــر زن٫ یادت نره
ای وطــن تو زادگاه مـــردم داناستی یکدمی برخود نظر کن٫ از همه بالاستی زادگاه جامی و، خوشحال و مولاناستی از سنـایی و عطـار و بوعلی سیناستی این زمـان٫ آوارگان بی وطـن یادت نره
سال ها٫ ما در نفاق خویش٫ وحدت کرده ایم در رهٔ بربادی خود٫ سخت خدمت کرده ایم دشمن خود را٫ به خاک خویش دعوت کرده ایم گردن خود را به پیش هر کسی پَت کرده ایم کشکمش های درون انجمن٫ یادت نره
گاهگاهی٫ یاد آن شب های پغمان هم به خیر یاد فصل مستی انگور پروان هم به خیر میلهٔ نوروزِ دربارسخی جان هم٫ به خیر یاد یخمالک زدن های زمستان هم به خیر جشن استقلال و شب های چمن یادت نره